| X Close | ||
اعتماد به خدا بهای هر چیز گرانبهاست ونردبای به سوی هر بلندی
عشق یه حسسیه که خدا به انسان میده ولی....
راستگویی نجاتت میدهد هر چند از ان ترس داشته باشی.
دروغگویی نابودت میکند هر چند از ان احساس خطر نکنی.
همیشه سعی کن رضایت خدا رو جلب کنی وکارهاتو به خاطر خدا انجام
بدی نه بنده ی خدا .
چون اگر خدا از تو راضی باشه بنده اش هم از تو راضی خواهد بود.
ولی اگر خدا ازت راضی نباشه رضایت بندش هم به هیچ دردی نمی خوره.
می گن که شیشه احساس نداره ،اما وقتی شیشه بخار می کنه ،اگه
روش بنویسی دوست دارم ،شروع می کنه به گریه کردن.
مطلب: از پدرام(هیچ چیز و همه چیز)
هر درد دلی داری به خدا بگو چون خدا تنها شنونده ای است که همه ی
حرفاتو میدونه ولی بازم گوش میده و به وقتش کمکت می کنه اگه از ته
دل باهاش حرف بزنی.
اگه می خواین خدا زود جوابتونو بده اونو با بیم وامید یاد کنید.
که مطمئن باشین جواب میگیرین اگه به خواستتون اعتقاد و به اعتقادتتون ایمان داشته باشین.
که همانا خداوند شنونده ی اگاه است.
بنام خدا
گنجشک و خدا
روزها گذشت و گنجشک با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت : " مي آيد. من تنها گوشي هستم که غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام که دردهايش را در خود نگه مي دارد. " و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لب هايش دوختند ، گنجشک هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست ! " گنجشک گفت : " لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سر پناه بي کسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم، کجاي دنيا را گرفته بود ؟ " و سنگيني بغضي راه بر کلامش بست. سکوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.خدا گفت : " ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمين مار پر گشودي. " گنجشک خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت : " و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي..." اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد...!
نویسنده :پدرام (همه چیز و هیچ چیز)هیچ وقت اعتقاداتتو بخاطر یک نفر زیر پا نزار حتی اگر اون یه نفر از جونت برات عزیز باشه.چون ممکنه اون یه نفر به خاطر تو از اعتقاداتش نگزره.
یک روز یکی یک نردبان بزرگ برمیداره و میزاره زمین تا بره بالای اون خدا رو پیدا کنه میره بالای نردبون هر چی میگرده می بینه خدا نیست وقتی می خواسته بیاد پایین می بینه خدا نردبون رو محکم گرفته که این نیوفته پایین.